ذبيح الله صفا

537

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

گاه مستى چو سر از خواب گران بردارند * هر يكى در سر زلف صنمى آويزند نوعروسان چمن هر سحرى جلوه كنند * نقش‌بندان صبا رنگ بهار آميزند هر سحر ابر گهربار و نسيم سحرى * بر سر سبزه و گل لاله و مرجان ريزند لشكر بلبل تركى لقب آيند بباغ * خيل زاغ حبشى روى همه بگريزند گاهِ آنست كه هر صومعه بدرود كنند * زاهدان نيز حكايت ز مى و رود كنند وقت آنست كه ياران مى روشن گيرند * بزم آراسته را در گل و سوسن گيرند صبحدم باده‌خوران سوى گلستان آيند * شامگه مست و خرامان ره گلشن گيرند شاهدان ميل همه سوى در و دشت كنند * عاشقان بر سر ره منزل و مسكن گيرند دلبران چون مى و رود و گل و صحرا طلبند * بىدلان ترك دل و جان و سر و تن گيرند قمرى و سارى در باغ وطن گرسازند * بلبل و فاخته بر سرو نشيمن گيرند بلبلان چون بچمن زمزمه و ناله كنند * همه آهنگ ز آه سحر من گيرند عاشقانى كه بهم جام مى خام خورند * همه بر ياد من سوخته خرمن گيرند گاهِ آنست كه سرمست دَرِ يار زنم * دست در دامن آن دلبر عيّار زنم وقت آنست كه بلبل بگلستان آيد * هركه عاشق بود از خانه ببستان آيد غنچه در پوست نگنجد ز نشاط مى و بزم * تا كه از طرف گلستان به شبستان آيد گل ببزم همه كس عيش كند چون بت من * يا چو من بلبل بيچاره بافغان آيد راستى گل بوفا يار مرا مىماند * كه وصالش بيكى هفته بپايان آيد بلبل خسته چو من از پس يك هفته وصال * رنج يك ساله كشد چونكه ز هجران آيد همه شب ناله كنم بر صفت ليلى و من * نالهء بلبل و من هر دو بيكسان آيد نالهء بلبل مست از طرب گل خيزد * نالهء من همه از سوز دل و جان آيد گاهِ آنست كه آهنگ خرابات كنم * خاك در ديده سالوسى و طامات كنم